دلگرمی...
سلام پسر گلم. دیروز ساعت 6:45 وقت دکتر داشتم، قبل از اینکه برم مطب با خاله ها کمی رفتیم پیاده روی و دیدن مغازه های بین راه

. رسیدم مطب قیامت بود
واسه همین تا ساعت 8:30 داخل نرفتم
. بنده خدا با بابایی قرار داشتم که کلی معطل شد
. خلاصه وقتی دکتر و دیدم کلی خوشحالیدم
. یک برگه ی A4 سوال داشتم که گذاشتم روی میز دکتر و همشون و پرسیدم
. خیالم راحت شد وقتی صدای ضربان قلبتو (اونم بعد از 1 ماه )شنیدم
. فشارم هم نرمال بود. وزنم هم از اول بارداری که61 کیلو بودم شده69 کیلو
...یه سری آزمایشها رو باید تجدید کنم، مثل قندخون و عفونت ادرار... ولی دکتر سونو نداد خودم هم چیزی نگفتم ، اگه نیاز بود حتما می داد، ولی توی دل من نبود این خانوم دکتر که بدونه چقدر دلم می خواد ببینم قد و وزنت چقدره؟؟؟ ![]()
راستی هرکس منو می بینه می فهمه که نی نیم پسره. تو مطب، تو خیابون، حتی توی آسانسوری که داشتیم می رفتیم عروسی ... برام جالبه... یعنی اینقدر تابلو؟![]()


دلگرمی...
